تبليغاتX
زندگی


زندگی

آزاد

سلام

امروز خواب خیلی بدی دیدم و با گریه بلند شدم

نمی دونم تعبیر این خواب چی هست؟هرکس میدونه بهم بگه ممنون میشم.

اینم آخر خواب من: یه مار بزرگ یکی از عزیزام رو نیش میزنه و من با گریه بلند میشم.

 

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390| ساعت 10:49| توسط مریم|

درها به طنین های تو وا کردم.

هر تکه نگاهم را جای افکندم، پر کردم هستی ز نگاه.

بر لب مردابی، پارهء لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز.

در بن خاری، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان.

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن، و به خود گستردن.

و شیاریدم شب یکدست نیایش، افشاندم دانهء راز.

و شکستم آویز فریب.

و دویدم تا هیچ. و دویدم تا چهرهء مرگ، تا هستهء هوش.

و فتادم بر صخرهء درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم.

وزشی می رفت از دامنه ای، گامی همره او رفتم.

ته تاریکی، تکهء خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390| ساعت 12:52| توسط مریم|

چو سرو اگر بخرامی دمی بگلزاری

خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری

ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی

ز سِحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری

مرو چو بخت من ای چشم مست یار بخواب

که در پی است ز هر سویت آه بیداری

نثار خاک رهت نقد جان من هر چند

که نیست نقد روان را بر تو مقداری

دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان

چو تیره رأی شوی کی گشایدت کاری

سرم برفت و زمانی بسر نرفت این کار

دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری

چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی

بخنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390| ساعت 12:49| توسط مریم|

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390| ساعت 13:8| توسط مریم|

میدونی دلم چی می خواد؟! یه زندگی پر جنب و جوش. مثل قدیما شیطونی کنم، دوست دارم از دیوار راست زندگی بالا برم، ازون بالا برای بچه ها سیب بندازم، سیبای ترش و سبز. یا درخت گوجه سبزی که خم شده بود روی زمین، برم و سبدا رو پر از گوجه سبز کنم. روز تولدم از درخت نارنج، نارنجای شیرین برام بچینن و با هم بخوریم، بگیم و بخندیم و رو چمنا غلت بزنیم.

یاد آبشار افتادم اسمشو گذاشته بودم آبشار خاطره ها.

این پسرخالهء شیطون و داداشم، از یه راه صاف می رفتن و به ما مسیر دیگه ای رو گفته بودن، ما هم بی خبر از همه جا از بالای کوه سُر می خوردیم و جیغ می کشیدیم. تا برسیم به آبشار سرتا پامون گلی میشد، اونا هم منتظر نشسته بودن تا به ما بخندن.

داداشم گفت: از ما دوتا کنار آبشار عکس بگیرید، منم شیطونیم گُل کرد و گفتم: به آبشار نزدیکتر بشید، آخه شما دوتا کلّ دوربین رو اشغال کردین. خلاصه اینقدر عکس گرفتن رو طول دادم که او دوتا مثل موش آبکشیده شدن. تازه شستشون خبردار شده بود که من گفتم: 1، 2، 3  اونا هم خشکشون زد و عکس گرفتم البته بعدشم فرار کردم.

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390| ساعت 12:41| توسط مریم|

سال نو همتون مبارک

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390| ساعت 1:19| توسط مریم|

دل خسته، بر من بدرود گفت و  به سوی خانه خوشبختی رهسپار شد. هنگام ورود به شهر مقدسی که روحش خجسته می خواند و می پرستید، در شگفت شد که چگونه است آنچه در خیال خود می پنداشت، در آن شهر نمی یافت. در شهر نه قدرتی بود، نه ثروتی و نه ریاستی.

و قلب من از دختر عشق پرسید: « ای عشق، خرسندی را کجا خواهم یافت؟ شنیده ام، به اینجا آمده ام تا در کنار تو باشد».

و دختر عشق پاسخ گفت: « خرسندی بهر موعظه، بدان شهر رفته است که در آن حرص و فساد در اوج اند. شهر ما را نیازی به خرسندی نیست».

«خوشبختی بی نیاز از خرسندی است، خوشبختی خود امیدی دنیوی است که نیازش با رسیدن به اهدافش برآورده می شود، ولی خرسندی در قلب انسان ها احساس می شود».

«روح جاودان هرگز خرسند نمی گردد و همواره در پی اوج و عروج است». آنگاه قلب من رو به زیبایی کرد و گفت: « تو بر همه چیز آگاهی، پس اسرار زن بر من آشکار کن.»

 و زیبایی پاسخ داد: « ای قلب انسان، زن انعکاس وجود توست. هرآنچه که تویی، او نیز همان است. هر کجا که تویی، او نیز هست. او بسان مذهب است، اگر بدست نادان تعبیر نشود و همچون ماه، اگر در پشت ابر نهان نماند و بسان ابر اگر پاک بماند».

و قلب من به سوی دانش، دختر عشق و زیبایی، رفت و گفت: « بر من خرد بخش تا با مردمان آن را شریک باشم.»

و دانش بدو پاسخ داد: « خرد مگوی که نام آن خوشبختی است، چرا که خوشبختی حقیقی نه از برون آید که ریشه در مقدس ترینِ درونیات زندگانی ات دارد. تو، خود را با دیگران شریک باش».

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389| ساعت 19:59| توسط مریم|

در تاریکی بی آغاز و بی پایان

دری در روشنی انتظارم رویید.

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم:

اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد.

سایه ای در من فرو آمد

و همهء شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.

پس من کجا بودم؟

شاید زندگیم در جای گمشده ای نوسان داشت

و من انعکاسی بودم

که بیخودانه همهء خلوت ها را بهم می زد

و در پایان همهء روءیاها در سایهء بهتی فرو می رفت.

 

من در پس در تنها مانده بودم.

همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.

گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،

در گنگی آن ریشه داشت.

آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟

 

در اتاقی بی روزن انعکاسی سرگردان بود

و من در تاریکی خوابم برده بود.

در ته خوابم خودم را پیدا کردم

و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.

آیا این هشیاری خطای تازهء من بود؟

 

در تاریکی بی آغاز و پایان

فکری در پس در تنها مانده بود.

پس من کجا بودم؟

حس کردم جایی به بیداری می رسم.

همهء وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:

آیا من سایهء گمشدهء خطایی نبودم؟

 

در اتاق بی روزن

انعکاسی نوسان داشت.

پس من کجا بودم؟

در تاریکی بی آغاز و پایان

بهتی در پس در تنها مانده بودم.

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389| ساعت 19:58| توسط مریم|

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم                کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

عاشق و رندم و می خواره به آواز بلند                وین همه منصب از آن حور پری وش دارم

گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری          من به آه سحرت زلف مشوّش دارم

گر چنین چهره گشاید خطّ زنگاری دوست            من رخ زرد به خونابه منقش دارم

گر به کاشانهء رندان قدمی خواهی زد                نُقل شع شکرین و می بیغش دارم

ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من                    جنگها با دل مجروح بلاکش دارم

                       حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

                         بهتر آنست که من خاطر خود خوش دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389| ساعت 19:57| توسط مریم|

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389| ساعت 12:13| توسط مریم|

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهیان می گفتند:

«هیچ تقصیر درختان نیست.»

ظهرِ دم کردهء تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.

 

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

 

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.

 

باد می رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا می رفتم.

 

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389| ساعت 12:2| توسط مریم|

من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار

نازِ انگشتای بارون تو باغم می کنه

میون جنگلا طاقم می کنه.

تو بزرگی مث ِ شب

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی مث ِ شب

خود مهتابی تو اصلاً خود مهتابی تو

تازه وقتی بره مهتاب و هنوز

شب تنها باید، راه دوری بری تا دم دروازهء روز.

مث شب رود بزرگی مث شب

تازه روزم که بیاد

تو نِمیری

مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مثل آن ململ نازک

مث اون ململ مه

که روی عطر علفا

مثل «بلاتکلیفی»!

هاج و واج مونده مردد

میون ماندن و رفتن

میون مرگ و حیات.

مث برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قلهء مغرور بلندی

که به ابر، ای سیاهی

و به باد، ای بدی، می خندی!

من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار

ناز ِ انگشتای ِ بارون ِ تو باغم می کنه

میون جنگلا طاقم می کنه...

 

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389| ساعت 11:58| توسط مریم|

بیا کامروز گرد یار گردیم

بسر گردیم و چون پرگار گردیم

 

بیا کامروز گرد خود نگردیم

به گرد خانه خمار گردیم

 

مگو با ما که ما دیوانگانیم

بر آتش های بی زنهار گردیم

 

سبک گردیم چون باد بهاری

حریف سبزه و گلزار گردیم

 

چرا چون گوش جمله باد گیریم

چرا چون موش در انبار گردیم

 

در آن طبله شکر پر کرد عطار

بگرد طبله عطار گردیم

 

چو سرمه خدمت دیده گزینیم

چو دیده جملگی دیدار گردیم

 

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389| ساعت 17:46| توسط مریم|

پاک ساز از غیر دل، وز خود تهی شو چون حباب   

گر سبک روحی، توانی خیمه زد بر روی آب

 

خودنمایی کی کند آن کس که واصل شد به دوست؟        

چون نماید مَه چو گردد متصل با آفتاب؟

 

کی دهد در جلوه گاه دوست عاشق راه غیر؟            

دم مزن از عشق اگر ره میدهی بر دیده خواب

 

نیست بر ذرّات یکسان پرتو خورشید فیض                   

لیک باید جوهر ِ قابل که گردد لعل ِ ناب

 

وحشی! از دریای رحمت گر دهندت رشحه ای

گام بر روی هوا آسان زنی همچون سحاب

 

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389| ساعت 17:42| توسط مریم|

من نمی دانم

-          و همین درد مرا سخت می آزارد -

که چرا انسان، این دانا

 این پیغمبر

در تکاپو هایش:

-          چیزی از معجزه آن سوتر -

ره نبردست به اعجاز محبت،

                             چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد

 که هنوز

مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در یک لبخند،

چه شگفتی هایی پنهان است!

من بر آنم که درین دنیا

خوب بودن – به خدا – سهل ترین کارست

و نمی دانم

            که چرا انسان،

                     تا این حد،

                            با خوبی

                                  بیگانه ست.

و همین درد مرا سخت می آزارد!

 

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389| ساعت 17:40| توسط مریم|

من سکوت خویش را گم کرده ام!

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من، که خود افسانه می پرداختم،

عاقبت افسانهء مردم شدم!

 

ای سکوت، ای مادر فریادها،

ساز جانم از تو پر آوازه بود،

تا در آغوش تو راهی داشتم،

چون شراب کهنه، شعرم تازه بود.

 

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت، ای مادر فریادها!

 

گم شدم در این هیاهو، گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من!

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389| ساعت 19:6| توسط مریم|

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389| ساعت 18:3| توسط مریم|

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389| ساعت 21:18| توسط مریم|

سلام به همه، مخصوصاً اونایی که براشون غم و اندوه بزرگی پیش اومده.

هرکسی ممکنه خانواده یا دوستان خوبش را از دست بدهد و ما به ایشان می گوییم که خداوند به شما صبر بدهد، به طور اتفاقی کتابی را خواندم که نوشته بود صبر از نظر خدا به چه معناست، دوست دارم شما هم بدانید.

امام صادق(ع) ششمین پیشوای ما چنین می گوید:

"هرگاه به کسی گرفتاری شدید روی آورد روزه بگیرد زیرا خداوند می فرماید:

در مشکلات و پیش آمدها از صبر یعنی روزه کمک بگیرید."

منبع: روزه، دریچه ای به دنیای نور و پاکی

نوشته: مهدی مشایخی

 

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389| ساعت 10:32| توسط مریم|

ای شب آخر، ز سر واکن مرا

محو در لبخند فردا کن مرا.

 

عمر روءیاهای دنیایی گذشت

رنگ دنیاهای روءیا کن مرا.

 

مشت خاکی مانَد از من در جهان

با ادب، تقدیم دنیا کن مرا.

 

از گِل من گُل نمی روید به باغ

تا تو را گویم تماشا کن مرا.

 

صد هزاران سال دیگر، یک بهار

بوته ای، برگی، به صحرا کن مرا!

 

گم شدن در تیرگی ها نارواست

پرتو یادی به دل ها کن مرا.

 

تار و پودم ذرهّ ذرهّ مهر بود

هر کجا مهر است پیدا کن مرا!

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389| ساعت 13:3| توسط مریم|


آخرين مطالب
»
» «و شکستم و دویدم، و فتادم» - سهراب سپهری
» «کفر زلف»- حافظ شیرازی
»
» «آبشار خاطره ها»
»
» «اشک ها و لبخندها» - جبران خلیل جبران
» «بی پاسخ» - سهراب سپهری
» کاشانهء رندان
»

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت